X
تبلیغات
رایتل
یکـــ الـــــحــــدیــــــدی
ما باید کزبر الحدید باشیم؛ مثل پاره‌هاى فولاد باشیم. ایمانمان را تقویت کنیم؛ بصیرتمان را زیاد کنیم(امام خامنه ای)

یه زمانی فرصت بود و عشق وبلاگ نویسی هم بود! همون زمان هم این وبلاگ رو به روز می کردم الان هنوز عشقش هست ول متاسفانه فرصت نیست... بدرود!!
وصیت شهدا
  • تعداد بازدیدکنندگان : 38189

ابزار و قالب وبلاگ

شنبه 29 تیر‌ماه سال 1392


افسران - بدون شرح




نوشته شده توسط : abbas ali
یکشنبه 16 تیر‌ماه سال 1392

همیشه بهشت زیر پای مادران نیست...


گاهی شعله های جهنم زیر پای برخی از مادران زبانه میکشد...

همان مادرانی که خودشان محجبه اند ولی برای دخترشان کم میگذارند...

به بهانه تجدد و مد و ... ساپورت پای بچه مبکنند موهایش را بیرون میریزند

و حتا آرایشش میکنند... به خیالشان چادر خود را سفت بچسبند کافی است!

پس این بچه ی بیگناهی که توی مادر پرورشش میدهی چه؟!

اگر همینطور ادامه بدهی امیدوار نباش که بهشتی زیر پایت باشد...

بلکه منتظر عذاب خدا باش...

چون خدا پرورش و هدایت اولیه ی بچه ات را به تو سپرده...




نوشته شده توسط : abbas ali
دوشنبه 10 تیر‌ماه سال 1392



بیوه زنانی را میشناسم که باعث و علت نابودی زندگیشان فقط زنان بی حجابی بودند که بی آنکه متوجه باشند رخنه در دل مردانشان کرده بودند..
حجاب یعنی ارزش نهادن به زندگی دیگران




نوشته شده توسط : abbas ali
چهارشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1392

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...
دردش گفتنی نبود....!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح
نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...
امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد...
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!




نوشته شده توسط : abbas ali
دوشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1392





نوشته شده توسط : abbas ali
شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1392





نوشته شده توسط : abbas ali
پنج‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1391




نوشته شده توسط : abbas ali
سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391




نوشته شده توسط : abbas ali






   1       2    >>