X
تبلیغات
رایتل
یکـــ الـــــحــــدیــــــدی
ما باید کزبر الحدید باشیم؛ مثل پاره‌هاى فولاد باشیم. ایمانمان را تقویت کنیم؛ بصیرتمان را زیاد کنیم(امام خامنه ای)

یه زمانی فرصت بود و عشق وبلاگ نویسی هم بود! همون زمان هم این وبلاگ رو به روز می کردم الان هنوز عشقش هست ول متاسفانه فرصت نیست... بدرود!!
وصیت شهدا
  • تعداد بازدیدکنندگان : 38024

ابزار و قالب وبلاگ

شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1392

.

از تـوصـیـه هـای آیـت الله بـهـجـت [ره] :


● بـرای دوری از ریـا, ≺ لاحول و لاقوه الا بالله ≻ زیـاد بـگـوئـیـد.

● بـرای درمـان عـصـبـانـیـت, زیـاد ≺ صـلوات ≻ بـفـرسـتـیـد.

● بـرای تـمـرکـز فـکـر, زیـاد ≺ لااله الا الله ≻ بـگـوئـیـد.

● بـرای رفـع اخـتـلاف زوجـیـن, ≺ صدقه متعدد به افراد متعدد≻ بدهید.

● بـرای رفـع شـر و بـلا بـخـوانـیـد :

≺ اللهم صـل عـلی مـحـمــد و آلـه و أمـســک عـنـا الـسـوء .≻




نوشته شده توسط : abbas ali
جمعه 30 فروردین‌ماه سال 1392


هر روز


برای آمــدنــت


دعـــا مــی ‌کــنــیــم


و بـرای نـیـامـدنـت


کــارهــای زیــادی..


... اللهم عجل لولیک الفرج




نوشته شده توسط : abbas ali
دوشنبه 26 فروردین‌ماه سال 1392

از چمران پرسیدند:

تعهد بهتر است یا تخصص؟

گفت:

«می گویند تقوا از تخصص لازمتر است، آن را می پذیرم.

اما می گویم آن کس که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد بی تقواست.»




نوشته شده توسط : abbas ali
شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1392

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.


خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…


خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است


خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟


خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!


خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم


خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد.


خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید


خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!


خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه: خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…

=============

بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری ..




نوشته شده توسط : abbas ali
جمعه 23 فروردین‌ماه سال 1392






نوشته شده توسط : abbas ali
چهارشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1392

جناب شیخ رجبعلی خیاط ذکر «یا خَیرَحَبیبٍ و مَحبوبٍ صَلِّ عَلی مُحمّدٍ و آلِه» را بعد از دیدن نامحرم موثر و کارساز می دانستند و بارها این ذکر را به اطرافیان توصیه می کردند تا از وسوسه شیطان در امان باشند، می گفتند:

«چشمت به نامحرم می افتد، اگر خوشت نیاید که مریضی!



پس اگر خوشت آمد فورا چشمت را ببند و سرت را پایین بینداز و بگو:
«یا خَیرَحَبیبٍ و مَحبوبٍ صَلِّ عَلی مُحمّدٍ و آلِه»؛
یعنی: خدایا! من تو را می خواهم؛
اینها چیه؟
این ها دوست داشتنی نیستند.
هر چه نپاید، دلبستگی نشاید...»



نوشته شده توسط : abbas ali
چهارشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1392

تسلیت به مردم بوشهر که در زلزله اخیر عزیزانشان را از دست دادند.





نوشته شده توسط : abbas ali
چهارشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1392

خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...
دردش گفتنی نبود....!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح
نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...
امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد...
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!




نوشته شده توسط : abbas ali






   1       2       3    >>